
فرق توهم و وهم این است که وهم عبارت است از خطا در ادراک طبیعی شئ در حالی که توهم عبارت است از خطا در ادراک وجود شئ .
وهم یا فریب ، نوعی تصور و تخیل است و به صورت های ذهنی ای اطلاق می شود که معادل آنها چیزی در خارج از ذهن موجود نیست . مانند تصور بعضی از مفاهیم ریاضی و جعل اشخاص و موقعیت های خیالی در داستان های ادبی .
در فرهنگ فلسفی لالاند این طور آمده که وهم تصوری است فرضی برای بیان قانون یک پدیدار ، بدون اینکه استعمال این تصور فرضی ( فرضیه ) مشروط به مطابقت با واقعیت عینی باشد . مانند فرضیه ی نسبیت .
اما توهم عبارت است از ادراک تصوراتی که شخص مدرک گمان می کند ، وجود عینی دارند در حالی که واقعآ وجود ندارد .
و بدین جهت در فلسفه ی قدیم آورده اند : توهم ، ادراک کاذب است و ادراک توهم صادق .
ابن سینا در کتاب خود ( شفا ) می گوید : باید یکی از ما توهم کرده باشد که ناگهان و کامل خلق شده است . [ اشاره ای به نظریه ی تکامل انواع داروین ]
هر یک از حواس آدمی توهمی مخصوص خود دارد . اما توهمات در حس شنوایی و بینایی از توهمات دیگر حواس بیشتر است . مثلآ بیشتر افراد دیدن موجودات عجیب ، مکان های ناشناس ، نداهای آسمانی ، نداهای سرزنش گر یا تشویق کننده را توسط حواس شنوایی و بینایی ادراک می کنند . و تأثیر این حواس در ذهن آدمی بیشتر از توهم حواس دیگر است . مثلآ توهم در دیدن یک موجود ترسناک تأثیرش بیشتر از توهم حس لامسه و تصور راه رفتن یک سوسک روی بدن است .
علت توهم داخلی است نه خارجی . بدین معنی که فرآیند توهم همیشه در درون ذهن فرد صورت می پذیرد و هیچ گاه علت خارجی مسبب چنین درکی در فرد نمی شود . برای نمونه اگر بخواهیم با علتی خارجی در یک فرد ایجاد توهم کنیم ، مثلآ او را از جن بترسانیم ؛ چیزی که باعث توهم یا عدم توهم در وی می شود اعتقاد و تصورات ذهنی او پیرامون این موجود خیالی است که می تواند شدت یا ضعف توهم را در فرد تغییر دهد .
همچنین شخص نابینا دارای توهمات بصری و شخص ناشنوا نیز دارای توهمات شنوایی است .
و شخص بینا ممکن است گرفتار توهماتی باشد ، که با بستن چشم ها این توهم از بین نرفته و چه بسا پر رنگ تر شود . ذهن در امر ادراک ، متکی بر اساس احساس است و در تمام موارد متکی بر این اساس است ، اما در توهم از آن بی نیاز است .
توهمات در روانپزشکی معمولآ به عنوان « ادراکاتی کاذب » تعریف می شوند ، ادراکاتی که در غیاب محرک های خارجی مربوطه ظاهر می گردند .
ژک لکان توهمات را پدیده ی خاص روان پریشی می داند و معتقد است توهمات روان پریش محصول عمل طرد هستند . طرد به غیاب نام پدر از جهان نمادین سوژه ی روان پریش اشاره دارد . توهم بازگشت این دال طرد شده در بُعد واقعی است . آنچه که به روشنایی امر نمادین درنیامده است ؛ در امر واقع پدیدار می شود .
فروید هم به نوعی از توهم معتقد بود و می گفت : افراد برای محافظت از خودشان در برابر احساس عدم امنیت که پس از استقلال روانی از والدین ایجاد می شود متوسل به توهم می شوند . و تصور پیرامون خدا و اشیاء مقدس و توتم پرستی تمامآ ریشه در این نوع توهم دارد .
او در جایی می گوید : درست نیست که بگوییم ادراکی که در درون سرکوب شده است برون فکنی می شود ؛ کم و بیش حقیقت این است که آنچه در درون ملغا شده ، از بیرون باز می گردد . به نظر می رسد اولین آرزو ، یک نیرو گذاری روانی ِ وهمی از خاطره ی ارضاء بوده است .
و اگر یک نفر دچار توهم شود مطمئنآ او را دیوانه خطاب می کنند ؛ اما اگر جمعی دچار توهم شوند آنها را مومن می خوانند .
از دیدگاه زیبایی شناسی فلسفی ما از هنر تبیین های مختلفی در نظر داریم .
اگر هنر را به یک صورت مثلآ همچون منبعی از لذت ، تعبیر کنیم ، دلیلی داریم که در قیاس با حالتی که آن را با به صورتی دیگر ، همچون بازی با نماد های زیبا ، منبع انگیزش احساسی ، یا گونه ای فهم تخیلی ، تعبیر می کنیم ارزشی متفاوت برای آن قائل شویم .
اپرا معمولآ یکی از برجسته ترین قالب های هنر والا به شمار می آید . و اصولآ ممکن است که فلسفه ی انتقادی ثابت کند که این تلقی ، تعصبی بی پایه و اساس است . با این وجود ، واقعیت هایی در باره ی هنر هست که هر تبیینی در مورد ارزش هنر باید آن ها را در نظر بگیرد . این ها واقعیت هایی در باره ی قالب های گوناگون هنری است .
موسیقی قالبی است متفاوت با نقاشی ، معماری با نمایش فرق دارد و به همین ترتیب . کار را با موسیقی آغاز می کنیم . موسیقی تنها ، که گاه آن را ( در مقابل موسیقی همراه با کلام ؛ سرودها ، تک خوانی ها ، همسرایی ها، و نظایر آن « موسیقی محض » می خوانند ، قالبآ ناب ترین و مسلم ترین قالب هنری محسوب می شود .
حاصل این که هر آن چه مدعی است ارزش هنر را تبیین می کند باید ارزش موسیقی را به طرز مجاب کننده ای تبیین کند . برای مثال ؛ به نظر می رسد که موسیقی محض می تواند لذت ببخشد و در واقع هم این کار را می کند ؛ غالبآ به همین دلیل است که بر آن ارزش می گذارند . به علاوه ؛ همگان آن را وسیله ای موثر برای بیان احساس می دانند .
هر چند این که آیا موسیقی می تواند چیزی ( بگوید ) یا چگونه می تواند چنین کند جای بحث دارد ، ولی بیشتر موسیقی دانان و نوازندگان ، موسیقی را واجد توانایی آشکار ساختن چیزی در باره ی حیات و تجربه ی آدمی دانسته اند . ( در تحلیل موسیقایی ، آن قسم موسیقی که این مدعا در باره ی آن بیان می شود ، در مقابل موسیقی محض به ناب ترین معنای آن « موسیقی برنامه ای » خوانده می شود . )
در این تردیدی نیست که موسیقی می تواند لذت آور باشد . در واقع ، حتی مشاهده ی این که افراد غالبآ اصطلاحاتی به کار می برند که کاملآ در نقطه مقابل لذت قرار دارد ثابت کننده ی چیزی نیست . ممکن است به طور مثال ملودی ای دست از سر آدمی بر ندارد ، و از موسیقی برای اعلام خطر استفاده شود ، زیرا انسان ها ، چه بسا گاه به طرزی حیرت زا ، می توانند از فعالیت هایی کسب لذت کنند ، که در یک سطح ناخوشایندند . فیلم های ترسناک نمونه ی همین پدیده اند و داستان های حزن انگیز نیز در واقع از این گونه اند . آدمیان از هراسیدن لذت می برند ، و غالبآ « شیفته ی گریه ی جانانه » اند .

خاک بر سر خسرو معتضد
زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد ، نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته ای ...
نیمه شب جمعه است ، جلوی پنجره ... چند لحظه دستم را رها می کنم به بیرون ؛ بلورهای برف روی دستانم دانه دانه می نشینند ؛ برف خیس را می مالم به چشمان شورم ، دستم بوی آسمان می دهد و هوای کوچه بوی یک آشنا ... فرقی نمی کند که نسیم این بو را از کجا آورده است ، این بو بوی آشناست .
بوی آشنای درد ؛ بوی آشنای دلتنگی ...
دو طرف قاب پنجره را گرفته ام ؛ معصومانه به آسمانی نگاه می کنم که تا اعماق وجودم رخنه کرده است ؛ چقدر مظلوم شده ام ، دلم برای خودم می سوزد ...
باز هم با جسارت دستم را به بیرون می گیرم ، دانه ای بلورین سهم من می شود ، دستانم آنقدر سرد است که این دانه ی برف آب نمی شود ...
نیمه شب جمعه است ...